حكيم ابوالقاسم فردوسى

1265

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ز چيزى كه رفت اندران رزمگاه * بقيصر نوشت اندران نامه شاه نخست آفرين كرد بر دادگر * كزو ديد مردى و بخت و هنر دگر گفت كز كردگار جهان * همه نيكوى ديدم اندر نهان بآذر گشسپ آمدم با سپاه * دوان پيش باز آمدم كينه خواه بدان گونه تنگ اندر آمد بجنگ * كه بر من ببد كار پيكار تنگ چو يزدان پاكش نبد دستگير * بمرد آن دم آتش و دارو گير چو بيچاره‌تر گشت و لشكر نماند * گريزان بشبگير زانجا براند همه لشكرش را بهم بر زديم * بلشكرگهش آتش اندر زديم بفرمان يزدان پيروزگر * ببندم برو نيزه راه گذر نهادند بر نامه بر مهر شاه * فرستادگان بر گرفتند راه فرستاده با نامهء شهريار * بشد تا بر قيصر نامدار چو آن نامه بر خواند قيصر ز تخت * فرود آمد آن مرد بيدار بخت بيزدان چنين گفت كاى رهنماى * هميشه توى جاودانه بجاى تو پيروز كردى مران بنده را * كِشنده توى مرد افگنده را فراوان بدرويش دينار داد * همان خوردنيهاى بسيار داد مران نامه را نيز پاسخ نوشت * بسان درختى بباغ بهشت سر نامه كرد از جهاندار ياد * خداوند پيروزى و فر و داد خداوند ماه و خداوند هور * خداوند پيل و خداوند مور بزرگى و نيك اخترى زو شناس * وزو دار تا زنده باشى سپاس جز از داد و خوبى مكن در جهان * چه در آشكار و چه اندر نهان يكى تاج كز قيصران يادگار * همى داشتى تا كى آيد به كار همان خسروى طوق با گوشوار * صد و شست تا جامهء زرنگار دگر سى شتر بار دينار بود * همان در و ياقوت بسيار بود صليبى فرستاد گوهر نگار * يكى تخت پر گوهر شاهوار يكى سبز خفتان بزر بافته * بسى شوشهء زر برو تافته ازان فيلسوفان رومى چهار * برفتند با هديه و با نثار چو زان كارها شد بشاه آگهى * ز قيصر شدش كار با فرهى پذيره فرستاد خسرو سوار * گرانمايگان گرامى هزار بزرگان بنزديك خسرو شدند * همه پاك با هديهء نو شدند چو خسرو نگه كرد و نامه بخواند * ازان خواسته در شگفتى بماند بدستور فرمود پس شهريار * كه آن جامهء روم گوهر نگار نه آيين پر مايه دهقان بود * كجا جامهء جاثليقان بود چو بر جامهء ما چليپا بود * نشست اندر آيين ترسا بود و گر خود نپوشم بيازارد اوى * همانا دگر گونه پندارد اوى وگر پوشم اين نامداران همه * بگويند كاين شهريار رمه مگر كز پى چيز ترسا شدست * كه اندر ميان چليپا شدست بخسرو چنين گفت پس رهنماى * كه دين نيست شاها بپوشش بپاى